
زمانِ زیادی از آن دوره که سن ژوست نوشت: "نیک بختی یک ایدهی تازه در اروپاست" می گذرد. در بوروکراسی پسا دموکراتیک، رویای اروپائی، خود را پیر و فرسوده احساس میکند.
بخشی از نسل جوان، پس از فاجعهی سوریه و سوء قصد و کشتارِ هفته نامهی شارلی در پاریس، بربریت را به داشتن اندوه و ملال، ترجیح می دهند. جست و جوی یک هویت برای خود، تبدیل به جنگِ میان گروه های اقلیتِ جوان و جامعه شده است. تهی شدن های درونی، فزونی گرفته است. چه در میانِ احزابِ سیاسی و چه در محیطِ کار، ریاکاری و عدم اطمینان به یکدیگر رشد کرده است. فرانسه رکوردِ مصرفِ داروهای تسکین دهنده در اروپا را شکسته است. این سر در گمی، انسان ها را در چهار دیواری های بستهی خانواده و زوج و دوستانِ نزدیک، به هم فشرده می کند. هر کسی سعی دارد خود را در جزیره های کوچکِ نیکبختی و به دور از نهیلیسمِ معاصر، حفظ کند.
با وجود این خیلی سیاه بین نباشیم، در فرانسه بیش از دیگر کشورهای اروپائی زاد و ولد میشود و این نشانه خوبی از اطمینانِ به خود و آینده است. ما در محیطی زندگی می کنیم که بهره وری از سلامت، طولِ عمر ما را بیشتر از کشورهای پیرامون نشان می دهد.
گذشته از این، جهش های جمعی، که موجبِ رشدِ روحیه ای خوب در میانِ مردمِ وحشت زده می گردد و نشان دهندهی تمایل بیکران به زندگی و ردِ هر نوع "زنده باد مرگِ" جهانی ست، در تظاهراتِ میلیونیی بعد از کشتار های هفته نامهی شارلی، در همین فرانسه رخ داد.
در این راستا، ما از فلاسفهِ خود می خواهیم که در جادهِ مه آلودِ عصرِ حاضر، راهنمای ما باشند: از عشق تا جدائی، از دیدارهای ناگهانی تا میثاق، از بیماری تا مرگ، چه راه هائی را باید بر گزینیم تا بتوانیم آنگونه زندگی کنیم که به زندگی کردنش بیارزد؟
الن بدیو ۱ در گفت و گو با روزنامهی لوموند، از طرفدارانِ فلسفهی اراده در برابر تسلیم است، که بر عصر ما چیره شده است. این فیلسوف متعهد، بین نیکبختی و رضایت خاطر فرق میگذارد: رضایتِ خاطر، چیزی جز تمتتع و بهره وری از مصرف و داشتنِ جا و منصب خوب در جامعه نیست، "یک اتومبیل شیک و سفر به کشورهای بیگانه"، در یک کلام، رسیدن به آنچه را که به آن اشتیاق و تمایل داریم. ولی نیک بختی چیز دیگری ست: "قادر شدن به اتجامِ آنچه را که نمی دانستیم درتوانِ ما بوده است ". چون عاشقی که زندگیش را دگرگون میکند تا دوست داشتنی باشد. الن بدیو با نگاه به وقایع اخیر (بحرانِ یونان و اختلاف نظر بین کشور های اروپائی در ارتباط با نابسامانی های کنونی) رو در روئی بین خرد و فرزانگی های عهدِ عتیق را، دوباره جانِ تازه می بخشد.
چگونه زندگی کنیم؟ سوالی ست بر آمده از سوال ها. حیرت آور نیست که بدیو روی یک اندرزِ پدرش بیش از هر چیز حساب می کند: "تو میتوانی، پس تو موظفی". بنابراین، فضیلت های اصلیِ درکِ نیک بختی، شهامت و وفا داری ست. "شهامت داشته باش تا ارادهی خود را برای تحقق بخشیدن به آنچه را که احساس میکردی قادر به انجامش نیستی، به کار گیری ". شاید این ضرورتی ست بی چون و چرا، برای عصرِ ره گم کرده ما.
نیکولا ترونگ - لوموند ۲
- قبل از آشنائی با تاتر وفلسفه، جمله ای از پدرم را هیچگاه فراموش نمی کنم و همواره به آن فکر خواهم کرد. جنگ جهانی دوم بود و من شش ساله بودم. پدرم جزء جبهه مقاومت بود و به همین عنوان بعد از آزاد سازی فرانسه، شهردار شهر تولوز ۳ شد. او در آن زمان نقشه بسیار بزرگی که پیشرفتِ عملیات نظامی و بویژه پیشروی جبهه روس ها را نشان می داد روی دیوار نصب کرده بود. خط پیشروی این جبهه، با طناب بسیار نازکی که با میخ های کوچک روی نقشه نگه داشته بود، مشخص می شد. بارها می دیدم که جای این طناب و میخ های حافظ آن تغییر می کنند ولی به روی خودم نمی آوردم. پدرم که در آن زمان به طور مخفی زندگی میکرد، حرف زیادی در این مورد به ما نمی زد و ما گنگ و گیج بودیم که بفهمیم قضیه از چه قرار است. بهار ۱۹۴۴ بود. به هنگام حمله روس ها به کریمه، دیدیم که پدرم ریسمان باریک و میخ ها را جا به جا می کند و در جهتی این تغییر صورت می گیرد که گوئی آلمان ها شروع کرده اند به عقب نشینی به طرف غرب و نه تنها از پیشرفت سریع آنها جلوگیری شده بود، بلکه به مرور زمین های اشغال شده را از دست می دادند. برای این که موضوع برایم روشن شود گفتم: "انگار می رویم که در جنگ برنده شویم"؟ دیدم برای اولین بار جوابش قاطع و روشن بود: "البته الن! کافی است که به خواهیم ".
- جواب پدرم، برایم چون کتیبه ای ماندنی است. من از او به ارث برده ام که در هر شرایطی آنچه را که آدمی خواسته و به انجامش مصمم است، اهمیت فراوان دارد. از آن پس، در مقابل افکار و آرای سلطه گر، که غالبا محافظه کارند، عصیان گر شدم و آنچه را که به آن ایمان داشته ام، به صرف اینکه باب روز نیست، انکار نکرده ام.
- سرنوشتِ ما در سالهای ۱۹۴۰ شکست در جنگ بود. بنابراین یک رواقی می گفت عقلائی آنست که طرفدارِ مارشال پتن شوید؟ پتن وقتی به شهرستان ها می رفت ، در میتینگ هایش پیروزمند بود، تو گوئی او کشور را از آنچه که می توانست بدترین های جنگ باشد به دور نگه داشته است. می بایستی او را می پذیرفتیم؟ من به رواقیون که در وانِ طلائی حمام با ثروت زیاد نشسته اند و پیشنهاد سرنوشت پذیری می دهند، بد گمانم. هستند ماتریالیست های سخت و سفت مثل اپیکوریان که هرگونه قیام علیه موازین و قوانین جهانی را غیر منطقی و بیهوده می شمارند و آن را خطر پذیری بی فایده می دانند ، ولی سرانجام این دکترین چیست؟ لذت بردن از روزی که سپری میشود بنا بر، "کارپ دییم" ِ مشهور ِ هوراس ۴ "؟ این نوع نگرش در خردِ عهدِ عتیق ،عنصری از خود پسندیِ منفعت جویانه را در خود دارد و بیان گر آنست که انسان باید جای امن و راحتی در جهان داشته باشد، حتی اگر شاهدِ له و لورده شدنِ دیگر کسان ست.
- این نوع ادراک در امپراتوری روم نشو و نما کرده است که موقعییت تاریخی آن شباهت زیادی به عصر ما دارد: برتری طلبی جهانی در جهت ندادن شانس زیاد به مخالفین سیستم اقتصادی و سیاسی موجود. در چنین موقعییتی زمینه برای رشد این ایده به خوبی فراهم می شود که باید شرایط را پذیرفت و در آن جا افتاد. آیا در این صورت یک فیلسوف ریالیست می بایستی بگوید: با هر نوع چشم اندازی از تحول مخالفم و سر جای خودم می مانم؟ و یا به روایت محافظه کارانه پاسکال بروکنر ۵ "شیوه زندگی غربی جائی برای چانه زدن ندارد"؟ من به این ایده تسلیم نمی شوم و چیز دیگری می خواهم. من وفادار به اندرز حکیمانه پدرم هستم.
- زمانی که دانش آموز بودم، در دبیرستان آنچه را که اهمیت داشت این بود که می بایستی با راسین، کورنی و مولیر درسمان را شروع می کردیم ، خواه دلمان می خواست یا نمی خواست، و این تا کلاس یازده ادامه پیدا می کرد. هر سال یک پیس از هر کدام از آنها را باید اجرا می کردیم. ولی این تنها یک برنامه درسی از پیش تهیه شده نبود، بلکه با کسی آشنا می شدیم و دیدار داشتیم. در کلاس دوم راهنمائی به معلم فرانسه ای بر خورد کردم که تئاتر را وسیله خوبی می دانست که آدم می تواند در آن رلی داشته باشد. هدف اصلی، تحصیل تئاتر نبود، بلکه بازی کردن در آن بود. یک گروه تئاتری ایجاد نمود که هر داوطلبی می توانست در آن جائی داشته باشد و بر این اساس، من و دیگران کم کم اکتور شدیم.
چه دیدار خوبی! به نوعی گسستن از روال تکراری مدرسه بود. روی صحنه که می رفتیم تنها خودمان مسئول آنچه که می توانست پیش بیاید بودیم. یک بار من نقشِ فوربری دو اسکاپن ۶ را ایفا کردم که در آن، حاضر جوابی و فوت و فن کار را آموختم. هیچوقت یادم نمی رود، که برای اولین بار خود را به صحنهی پر نورِ تئاتر پرت کردم و اولین دیالوگِ تئاترال را انجام دادم. از هیجان می لرزیدم. آری برای اینکه اکتور تئاتر باشی، خطرهای زیادی را باید به جان خرید. در میان موجی از نور و مقابلِ تماشاگران، تنها ترس است که در شما مبارزه با خطری را که احساس می کنید، بر می انگیزد.
- آری. در روش فکری انسان، محافظه کاری عمیقی که از خود زندگی بر می آید، وجود دارد؛ قبل از هر چیز باید زندگی کرد و خود را زیر سایه بان های محافظ، بدور از خطرها قرار داد. به قول اسپینوزا "هستیی خود را مصون نگه داشت." آنجا که پدرم می گفت تنها اراده است که می تواند کارآیی داشته باشد، او اهمیت کمی به این محافظه کاری ها می داد، که گاهی باید مهار شان کرد.
تئاتر لحظه و مکانی است که تن انسان در خدمتِ خیال پردازی های افسانه ای قرار می گیرد و این همان چیزی است که در تضاد با میل غریزی به زندگی روزمره گی است.
یک کمدین با خطر کردن در بیان تمامیتی از خود، تصمیم شگفت آور و خارق العاده ای را به عهده می گیرد. من به همت پروفسورم در سال دوم راهنمائی، شانسِ برخورد با همهی این ها را داشتم.
- نخست آشنائی من با معلم فرانسه ام بود. او رُلِ پیوند دهنده را بین تئاتر و این دیدارها ایفا می کرد. دقیقا آنچه را که افلاطون در"لو بانکه" ۷ نشان می دهد، آنجا که می گوید فلسفه، همیشه برخورداری از آشنائی و دیدار با کسی است. این چنین است سمت و سوی روایت جذاب السیبیاد ۸ و دیدارش با سقراط. در مسیر این دیدارهاست که پرسش هائی در زمینهی خواستن، تصمیم گرفتن و گفتار و ارتباط با دیگران به میان می آید. همهی این ها شما را در موقعیت حیاتیِ با شکوه و بیمناکی قرار می دهد.
- آنچه را که در فلسفه به روایت سارتر دیده ام، برایم ادامه همان اندرز حکیمانهی پدرم بود. من به سارتر روی یک نکته همواره وفادار مانده ام که به نظرم بسیار اساسی است: در یک موقعیت دشوارِ نمی توان به بهانه های مختلف از زیرش در رفت. در هر شرایطی، نباید از خواستن، تصمیم گرفتن و عکس العمل نشان دادن طفره رفت.
برای سارتر، تنها درک و آگاهیِ بی قید و شرط از یک وضعیت، کافی است که دیگر نتوانیم از مسئولیت خود شانه خالی کنیم. حتی اگر آن شرایط سخت باشد، در این صورت باید در تغییر بنیادین آن، سخت کوش تر بود. این است پندی را که سارتر می دهد.
- هنگامی سعادت مندی چهره می نماید که ما دریابیم قادر به انجام کاری هستیم که نمی دانستیم توانِ آن را داشته ایم. مثلا در یک برخورد عاشقانه، شما در می یابید که چیزی، خودخواهی محافظه کارانه و بنیاد ین شما را در هم می شکند: شما می پذیرید که زیست تان تماما به شخص دیگری وابسته شده است. قبل از اینکه آن را تجربه کنید، کوچکترین ایده ای از آن ندارید. از آن هنگام که آن دیگری، در هستیِ تان جا باز می کند، احتیاطی که بر اساس عادتِ همیشگی برای حراست از خود داشتید، لگد مال می شود.
حال باید عواقب این سعادت مندی را تجربه کرد و تا بالاترین درجه در نگهداری، بازیابی، و نوسازی آن کوشید تا بتوان زیر سایهی این اساسی ترین پدیدهی نو پیدا ، زیست. باید پذیرفت که گاهی این نیکبختی علیه رضایت مندی عمل می کند.
- قبل از هر چیز نیکبختی اساسا برابری خواه است. در حالی که رضایت مندی در ارتباط با خودخواهیی زندگی و روزمره گی، از برابری چیزی سرش نمی شود.
علاوه براین، رضایت مندی، پیوندی با دیدار و ارتباط و عزم ندارد. رضایت مندی، داشتن جاه و مرتبت بهتر و زندگی لوکس تر و در یک کلام، مصرف بیشتر است؛ آنچه را که ما علیه آن مبارزه کرده ایم. رضایت مند بودن اشغال جائی در این جهان است برای بهره مندی از آن، به گونه ای که با زمانه، سازگار باشد.
بنا بر این، رضایت خاطر در برابرِ نیک بختی، نمائی محدود و منحصر از عکس العملی درونی و شکلی از موفقیت بر اساس هنجار های جهانی ست.
رواقی می تواند بگوید: "رضایت مند باشید از اینکه رضایت مندید. "این یک حالت کاملا عادی نزد همه است و من هم کم و بیش با این حرف موافقم، ولی به عنوان یک فیلسوف، خطاب به خود می گویم، چیزِ متفاوتِ دیگری وجود دارد که نامش نیکبختی است؛ و فیلسوف همیشه در پی آن بوده است که بشریت را به این سمت و سوی، سوق دهد حتی اگر به دست آوردنش، جز با سرکوبِ رضایت مندی ممکن نباشد.
- در ارتباط طبیعی جهان، دیالکتیکی بین رضایت مندی و نا رضایت مندی حاکم است. در عمقِ مسئله، یک دیالکتیکِ مطالبه کننده است که می توان آن را "دیدگاه سندیکائی جهان" نامید. اما نیکبختی واقعی، یک نوعِ ِ طبیعی از زندگی اجتماعی نیست. زمانی که شما تقاضای نیک بخت بودن دارید و جوابش "نه" است، دو امکان برای شما باقی می ماند. نخستین راه آنست که تقاضای خود را پس بگیرید و خودتان را از داشتن نیکبختی محروم و به رضایت مندی بسنده کنید. در این صورت شما اطاعت کرده اید. این است ریشهِ ذاتی و درونی کنسرواتیسم (محافظه کاری ).
دومین امکان، به گفته لاکان ۹ آنچه را که خواسته اید پای انجامش بمانید و همان گونه که پدرم می گفت، دست از خواسته تان بر ندارید. بنا براین لحظاتی در زندگی پیش می آید که برای نجاتِ چهرهِ انسانیت، به جای تسلیم در مقابلِ امر نا ممکن، باید تغییرِ جهان را خواستهی خود کرد.
- بله! ولی در عین حال به ایدهی سعادت مندی وفادار باشیم و بدانیم که شباهتی به رضایت مندی ندارد. سلطه گران جهان از تغییر خوششان نمی آید و اگر شما علی رغم باد و طوفان راه خود را ادامه دهید، آنها می خواهند به هر وسیله ای که ممکن باشد به شما به گویند که بیراهه میروید. این دقیقا وضعیتی است که یونان با آن روبروست: مردم یونان می گویند "ما به استیلای مالی و قدرت مطلقِ شما تن نمی دهیم و می خواهیم طور دیگر زندگی کنیم". موسسات اروپايی به آنها پاسخ داده اند: "باید آنچه را که ما می خواهیم، به خواهید حتی اگر بر خلاف خواسته تان باشد و اگر به سر سختی خود ادامه دهید، خواهید دید چه بر سرتان می آید". هنگامی که مردم یونان تصمیم به ردِ بندگیِ آزادی گرفتند، آنها شروع به تهدید کردند. بنابراین، یونانیان در خواستِ ماندن در یک دیالکتیک رضایت مندی | نار ضایت مندی را ندارند. آنها می گویند غیر از آنچه را که شما می خواهید به ما تحمیل کنید، راه حل دیگری هم هست. علاوه بر این آنها می گویند ما خیالبافی نمی کنیم، حتی عده زیادی از اقتصاد دانان محافظه کار معتقدند که بدهی یونان باید بخشیده و یا بازسازی شود. آنچه را که رهبران اروپايی امکان پذیر نمی دانند، این است که، خودِ مردمِ یونان در این مورد تصمیم بگیرند. این امر یک مجازات اقتصادی مبتنی بر عقل نیست، بلکه یک تنبیه سیاسی و یک گوشمالی به متقاضیان نیکبختی است، به این بهانه که آن دولتمردان، رضایت خاطر پیدا نکرده اند.
- جمله ای حزن انگیز است. اگر پاسکال این را می نویسد، مشخصا برای اینکه معتقد به آسایش جاویدان روح در دنیای دیگری ست. تمام آنها ئی که خوشبختی را در فلسفه، امکان ناپذیر جلوه می دهند و وعدهی آن را در جای دیگری جستجو می کنند، میدانند که نمی توان خواننده کتاب را به نا میسر بودن نیکبختی کشاند، بنابراین از کلاه خود وعده خوشبختیی دست نیافتنی و مافوقِ دنیایِ محسوس را بیرون می کشند.
مطلقا با این تز موافق نیستم. نیک بختی کاملا میسر است، ولی نه به شکل یک رضایت مندی محافظه کارانه. امکان پذیر است به شرطِ خطرهایی که باید در دیدارها، تصمیم ها، و در تمام لحظه ها و در سراسر زندگی بشریت، به جان خرید.
- تفاوت بین نیکبختی و رضایت مندی، بحث در مورد بدبختی را به تفارق می کشاند. بدبختی ها گاهی از یک نا رضایتیِ ژرف ناشی می شود ولی حتی در بدترین شرایط، درهای خوشبختی کاملا بسته نیست، زیرا زمینه و امکان رسیدن به آن همیشه یکسان نیست. برای کسی که دو پای سالم دارد، چند قدم بر داشتن چیزی است کاملا عادی؛ ولی برای یک افلیج که دوره ترمیم عضو ناقص شده را می گذراند، یک رضایت خاطر بزرگ است.
- شاید بتوان نخستین توصیف از بدبختی را شکلی از نا رضایت مندی بسیار جدی و مواجه شدن به انجام امری نا ممکن دانست. لیکن سیه روزی می تواند از شکستِ نیک بختی نیز بروز کند. مفهومِ وفا داری که من مطرح می کنم، و همواره با دیداری و به طورِ طبیعی با خوشبخت بودن همراه ست، پیوسته در جستجویِ نیک بختی است. ولی وفا داری، تنها شرط اخلاقی است و نمیتواند بیمه گر همهی خطرها باشد.
باید قبول کرد که فاجعه هائی در پی نیک بختی به وقوع می پیوندد و میتواند عوامل گوناگون داشته باشد: برخی از بی حوصلگی یا سهل انگاری و پاره ای، از نا وفا داری و خیانت پدید می آیند. در فلسفهی من، بدی هنگامی رخ می نماید که مسئول این فاجعه ها باشیم. من این را مصیبت می نامم. همان قدر این تجربه، وحشت برانگیز است، که حس نیک بختی، قدرت مند و توان زاست. محافظه کاران از این فاجعه، بسیار خوشحال می شوند و بدینگونه میتوانند خود را به رضایت مندی تسلی دهند.
- آه بله ! بهتر است که خطرِ وجودِ فاجعه را به جان خرید، تا خود را از آن محروم کرد. من این را لش بازی می خوانم که انسان ها را به سوی یک روزمره گی حیوانی سوق می دهد، که خود را تنها به جاه و منصب دل خوش می بینند. حاصلِ بی عاری و لش بازی، محروم نگه داشتن خود از تجربهی آنچه را که به انجام آن قادریم می باشد.
- دنیای امروز، اُلگوئی ست بر پایهی داد و ستد، که هر یک از ما را به سمت و سوی یک جدالِ منافع فردی سوق می دهد و به همین علت، امروزه جدائی ها و طلاق ها، بیش از زمان گذشته است. ما خیلی سریع فرتوتگی و بی مصرف بودنِ کالایی را که در تصرف ماست، احساس می کنیم. محافظه کاری و احتیاط ورزی، ما را به بی مصرف شدن زودرس اشیاء و خرید مدل های جدید وا می دارد.
مصرف کننده، پیکره ای عینی و قدرت مندی است که جهان را به چرخش در می آورد. اربابانِ ما با نگرانی به سطحِ خریدِ کالا های مان چشم دوخته اند. اگر در یک آن، خرید متوقف شود، این سیستم از هم پاشیده خواهد شد. ما در زنجیرهی لزومِ خریدِ اشیاء، بنا به تغییرات و نو شدنِ مدل های شان، خود را اسیر کرده ایم.
من فکر می کنم از این پس، شکل عمومیِ ارتباط بین انسان ها به طور رسمی، بر پایهی رقابت با یکدیگر
پی ریزی خواهد شد، و بی شک مسری خواهد بود.
- به نحوی چنین است، زیرا وسوسهِی داشتنِ اشیای نو- غالبا مد روز- به نوعی به آنچه را که نیک بختی می نامم لطمه می زند: وفا داری، همواره با تهدید روبروست. ما حق نداریم به اتومبیلِ کهنه مان وفادار بمانیم، باید آن را عوض کرد زیرا در غیر این صورت به سیستم اقتصادی لطمه می زنیم ! این حکم، در تمام فضای جمعی و فردی نفوذ میکند و آفرینندهی جدائی هاست. این منطق با اندرز حکیمانهی پدرم در تضاد است: "تو می توانی، به آنچه را که میل به انجامش داری و می دانی که در توان توست، ادامه دهی. "تو می توانی، پس تو موظفی ".
1- Alain Badiou: فیلسوف و درام نویسِ سرشناسِ فرانسوی، نویسندهی چندین کتاب در زمینه های سیاسی، فلسفی، رمان و نمایشنامه است.
2- این گفتگو در چهار چوبِ فستیوالِ تاترِ اوینیون صورت گرفته و در شمارهِ ۱۷ اوتِ ۲۰۱۵ در روزنامهی لوموند منتشر شده است.
3- Toulouse: شهری در جنوب فرانسه،
4- carpe diem: اشاره ای به شعری از هوراس (شاعرِ سرشناسِ رومی ): بهره مند شو از امروز، بی آنکه غم فردا خوری.
5- نویسنده و فعال سیاسی فرانسوی
6- fourberies de scapin:نمایش نامه ای از مولیر که در 24 ماه مه 1671 در پاله رویال پاریس به نمایش درآمد.
7- le banquet: متنی بلند از گفتمان های افلاطون در زمینه طبیعت و بویژه در وصف عشق . شخصیت سیا سی مشهور یونان باستان
8- -Alcibiad:
9- Jacques lacan: روانکاو و روان شناس مشهور قرن بیستم فرانسه.
